دلنوشته راهیان نور

 

دلنوشته راهیان نور

۱۳٩٢/۱/٩

 

سلام من نمی دانم از کجا شروع کنم چون این سفری معنوی بود من تا زمانی که سوار اتوبوس شوم باور نمی کردم که به جنوب می روم من در اتوبوس با همسفران زیادی آشنا شدم و خیلی برای من آن روز روز خوبی بود راستش را اگر بخواهید من اول به این سفر تمایلی نداشتم ولی طی روز ها من علاقه مند به این سفر شدم و ما یک دعوت شده به این مکان مقدس بودیم و جمعه به اردوگاه شهید باکری رسیدیم و آن جا از ما استقبال گرمی شد و ما در اردوگاه ساکن شدیم و فردای آن روز به منطقه های عملیاتی عبارت است از : اروند رود، شلمچه، هویزه و... رفتیم و شهدای گمنام را زیارت کردیم و همچنین در اروند رود یک برادر شهید به نام یوسف قربانی پیدا کردیم و شب آن روز به رزمایش رفتیم و این رزمایش واقعی به نظر می رسید و بعضی از دوستان من از صدای بمب ترسیدند و من خیلی خوشم آمد و صبح صبحانه خوردیم و سوار اتوبوس ها شدیم واقعاٌ آن موقع ما احساس دلتنگی داشتیم و دوشنبه به بستان آباد رسیدیم .

 

پيام هاي ديگران ()

 
 

پریناز رنجبری


 
 

موضوعات

 

مطالب اخير

دلنوشته راهیان نور
 

آرشيو مطالب

صفحه نخست
فروردین ٩٢
 

صفحات وبلاگ

 

پیامک

.:.
 

نویسندگان

پریناز رنجبری
 

دوستان

سازمان بسیج دانش آموزی استان آذربایجان شرقی
 

امکانات جانبی

RSS 2.0